ترانه و ترنمترانه و ترنم، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 19 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

ترنم یک ترانه از باغ آشتی زندگیمان

حس مادر و پدری

تا 5 ماهگی با همسری که صحبت می کردیم به این نتیجه رسیدیم که هنوز انس زیادی با مادربودن و پدر بودن نگرفته ایم ، نمی دانم همه مثل ما هستند یا ما دیرانس می گیریم یه جورای حس می کنیم مادر و پدر بودن برایمان سنگین است ،خوبه که خدا رو شکر سنمون هم پایین نیست و از بچگی در اومدیم و از اردواجمون هم 7 سال گذشته .  اما الان که تو ماه هفت هستیم حس می کنیم نه بابا مثل اینکه قضیه شوخی نیست ما داریم بچه دار می شیم یه جورایی باور کردیم به خاطر همین هم حس مادر و پدری بهمون دست داده و روز شماری می کنیم برای اومدن شمادو نازنین  ...
11 آذر 1393

مادرانه

وقتی واژه مقدس مادریا پدرروی جسم و جانت سایه می افکند وبا تمام سلولهای بدنت حس می کنی مادر یا پدرشدی سنگینی یک مسئولیت بزرگ را روی دوشت حس می کنی مهر و محبت  دردلت شعله می زند در چشمانت غم و شادی موج میزند دلواپسی ها و نگرانیها در دلت رخنه می کند دستان گرم و صمیمیت آماده نوازش کردن است لبهای داغت آماده بوسه زدن بر گونه سرخ فرزندت میباشد آغوش گرمت پذیرای وجود کودکت می باشد حس می کنی خودت باید مثل یه کوه قوی باشی تا فرزندت به تو تکیه کند همه تکیه گاهش تو هستی او کسی را مهربانتر از تو ندارد همیشه دلت در انتظار فردایی به سر می برد تا قد کشیدن فرزندت راببینی و این چه قدر شیرین است چه شبها که از نگرانی پلک ...
11 آذر 1393

تسخیردل

همه ندیده عاشقتان شده اند لحظه شماری می کنند برای ورود شما ،از شما می خواهم بعداز به دنیا آمدن  با صبوری و خوش اخلاقی  به مانند امروز دل دیگران را تسخیر کنید .اگر بخواهید بد اخلاقی کنید وخدای نکرده نق نقو باشید خدایی نکرده محبوبیت تان را از دست می دهید کم کم از چشم می افتید .
16 آبان 1393

خبربزرگ!!!!!!

شب عید قربان به مامان بزرگ خبر دادیم که نوهاش دوتا هستن مامان بزرگ :اینقدر ذوق زده شده بود که نفس نفس میزد و دستش رو قلبش گذاشته بود واقعا براش شک بزرگی بود فیلم هم گرفتیم تا هم خاطره بشه و شماهم ببینید که با اومدنتون مامان بزرگ چه قدر ذوق زده شده البته سر من هم بی کلاه نموند یه مژدگانی دریافت کردم.                                                                 ازخوشحالی می گفت میخوام به همه زنگ بزنم بگم . میگفتش که دیدیدگفتم شما اینقدر صبرمیکنید بچتون دوقلو...
14 مهر 1393