یک ماهگی
13 دی تا 13 بهمن
یک ماهگی
خانم کوچولوهای ما روز 13 دی
نی نی ترنم ساعت 7:25 باوزن 2500
نی نی ترانه ساعت 7:26 با وزن 2800
در بیمارستان میلاد تهران به دنیا آمدند. 5 روز نی نی ترانه و 7 روز نی نی ترنم در NICU بیمارستان به خاطر تولد زود هنگام و زردی بستری بودند .
بالاخره نی نی ترانه روز هجدهم و نی نی ترنم روز بیستم مرخص شدندوخیال ما راحت شد.
ماه اول شما دل درد داشتید و خواب خوبی نداشتید ما هم کلی شب زنده داری کردیم چندین بار هم بیمارستان رفتید برای چکاب وغربالگری .
نی نی ترانه که مرخص شده بود تا به پاهایش دست می زدیم پا درد می گرفت متوجه شدیم که جای نی نی ترانه خیلی تنگ بوده و کلی تحت فشار بودنداحتمالا نی نی ترنم زرنگی کرده بودند و جای بیشتری اشغال کرده بودند به همین خاطر نی نی ترانه پا درد داره مامانی هم یه روز پاهای نی نی ترانه را به صورت قنداق بست خیلی بهتر شد به ارتوپد هم مراجعه کردیم خوشبختانه سالم بود
روزهای اول شما خیلی با مزه و کوچولو بودید و هر کدوم جذابیتهای خودتون رو داشتید .
نی نی ترنم بیشتر بیدار می شد همه هم عاشق چشم هاش شده بودن و می گفتن چه چشم های گیرایی داره.
نی نی ترانه هم خیلی ملوس و با عشوه کرشمه و بقولی مثل یه عروسک ملوس می خوابید و ما از دیدنش لذت می بردیم . و ما در آرزوی بیداری شدن نی نی ترانه به سر می بردیم
نی نی ترانه ما یادش می رفت که باید برای زنده موندن شیر بخوره ما هم بیدارش می کردیم و بهش شیر میدادیم یک روز اصلا چشماشو باز نکرد کلا خواب بود خودش رو هم بیشتر از ترنم مچاله می کرد
حالا بگم از جیغ های بنفش این دو خانم وقتی گریه می کردید باورمان نمی شد که این صدا از دو نی نی گولو در میاد .جیغ هاتون زبان زد همه بودو می گفتن صداشون خیلی بلنده .
شما خانم ها 6 بهمن ماه از خانه مامانی به خانه خودتان تشریف آوردید.
ترانه و ترنم فرزندان اولم بودند و من بی تجربه ،اولین روزها یی که به خانه آمدیم ،یعنی تقریبا تا آخر بهمن کل زندگیمون زیر رو شده بود نه خواب داشتیم نه خوراک نمی دانستم چطور به شما به خودم به وخونه و زندگی رسیدگی کنم کلا گیج شده بودم از طرفی ناراحت بودم که نمی توانم شیر خودم را به شما بدهم و شمامجبورید بیشتر شیرخشک بخورید . تا قبل از این خانه را همیشه مثل دسته گل نگه می داشتم واز این که خانه مان شده بود بازار شام داشتم کلافه میشدم . البته مادربزرگها کمک می کردند ولی بیشترمسئولیت ها بامن بود و به هر حال هر کدام کار و زندگی خودشان را داشتند و توقعی از آنها نداشتم تا الان هم کلی به زحمت افتاده بودند که واقعا خیلی ممنونشان هستم .به هر حال باید خودم راوفق می دادم و به شرایط جدید عادت می کردم از همه مشکل تر بی خوابیهای شبانه بود. چون من هم به تنهایی از پس دو بچه بر نمی آمدم همسری هم پا به پای من شبها بیدار بود و تقریبا کل شب را بیدار بودیم و روزها تا غروب گیج و منگ و آقای پدر نمی توانستند به موقع برسند اداره .
برخلاف میل مون به ناچارتصمیم گرفتیم دل از نی نی ها کنده و یکی را شبها بفرستیم طبقه بالا که با مادربزرگش بخوابد از آنجایی که ترانه شیرمن راکمتر می خورد قرعه به نام ترنم افتاد و نی نی ترنم می رفت بالا می خوابید و مادربزرگش به نی نی ترنم شیرخشک میداد.
خدا می داند هر دومان چه قدر ناراحت بودیم که مجبوریم شما بخصوص ترنم عزیز را از خودمان جدا کنیم .
باکمک مادربزرگ ها و زن دایی و خاله ها و بقیه ماه اول سپری شد منم حالم بهتر شد همه هم خیلی ذوق زده بودند از اینکه یه دو قلو به جمع فامیل اضافه شده



یک ماهگی
