ترانه و ترنمترانه و ترنم، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 19 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

ترنم یک ترانه از باغ آشتی زندگیمان

ماه چهارم بارداری

از روزی که وارد ماه چهارم شدم حالم یه کم  بهتر شده دیگه کم کم می تونم براتون ذوق کنم تا قبل از این همش درگیر حال و احوال بدم بودم هر روز و هر ساعت یه ناراحتی و دردی میومد سراغم  .
3 شهريور 1393

هوس ترشیجات

خیلی جالبه که وسط تابستون هوس انار نارنگی ،پرتقال کردم و باید منتظر بمونم تا فصلش برسه ، چند روز پیش یکدفعه ذهنم جرقه زد که دلم غوره می خواد اگه غوره بخورم حالم بهتر میشه ،تقریبا فصل غوره هم تموم شده بود ولی مامانی یه جوری به کسی سفارش دادو برام پیدا کرد، مامان بزرگ هم برام ترشی غوره ، انگور ترش و آلوترش از جایی گرفته بود . دست هر دوشون درد نکنه . هر دو کلی به زحمت افتادن تا برام ترشیجات پیدا کنن. کلا این روزها سفارش خرید لیمو ترش به همه میدم میوهای تابستونی اکثر شیرین هستن منم که هوس ترشیجات می کنم لیمو ترش که می خورم حالم بهتر میشه  . این روزها مرهم دردم ترشیجاته به خصوص لیمو ترش. ...
30 مرداد 1393

تغذیه بارداری

تو این دوران که مهمترین مسئله تغذیه هست ذائقه و تغذیه و اشتهام بهم ریخته . این روزها منوی غذاییمون به خاطر شما دوتا سوگلی محدود شده یه وقتهایی نمی دونم چی بپزم و چی بخورم اصلا هم هوس چیزی نمی کنم . تو منوی غذاییمون از گوشت و مرغ و ماهی و شیرینیجات نباید خبری باشه . منی که تا قبل از این تا بوی کباب میومد هلاک می شدم الان حالم بهم می خوره اصلا نمی خوام بهش فکر کنم چه برسه به اینکه ببینم یا بخوام بخورم . یکی از دقدقه های این روزهام این شده که چی بپزم چی بخورم بعضی روزها ساعتها به این مسئله فکر می کنم. بابایی هم خسته شده از اینکه تنوع غذاییمون کم شده بعضی غذاهای گوشتی رو هم مجبورم بدون گوشت بپزم . شما دوتا وروجک مامانی هر چی د...
15 مرداد 1393

سه ماهگی

این روزها حالم اینقدر بده و نمی تونم هیچ کاری انجام بدم حاضر نیستم یک شی کوچیک رو تو خونه جابه جا کنم ،چون تهوع دارم و بی حالم غذا هم هوس نمی کنم و نمی تونم بپزم به همین خاطر مامانی زحمت می کشه و هر روز غذا میاره کارهای خونه رو هم میان انجام میدن کل خانواده در گیرن بسیج شدن میان و میرن و کمک می کنن. منی که قبلا دایما تو اینترنت بودم صبح تا ازخواب پا میشدم سریع لب تاپ رو روشن می کردم یه چند ساعتی کار می کردم یهو یادم میفتاد که بلههههههههههه باید چیزی بخورم خیلی گرسنه شدم ، چند وقتی هست لب تاپ رو روشن نکردم ، از همه عجیب تر نه وب گردی می کنم نه با گوشیم کار می کنم ، اینقدر بی حوصله ام که گاهی وقتها جواب تلفن رو هم نمیدم . کلا شما دوتا ور...
10 مرداد 1393

بی حوصلگی

این روزها تهوع ،معده درد، گلاب به روتون …………. کلافم کرده اصلا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم هیچ کار مفیدی هم انجام نمیدم البته با دارو کمی حالم بهتر میشه سوگلی های من شاید ناراحت بشید ولی یه وقتهایی می گم کاش بتونم استعفا بدم . ...
10 مرداد 1393

بزرگترین شک مثبت و شاد زندگیم

اولین باری که با همسری  می رفتم سونو تو هفته 7 بارداری بودم تو ماشین خیلی فکر می کردم وخدا خدا میکردم نی نی سالم باشه وقلبش بزنه ...... بالاخره نوبت من شد و بدون همسری رفتم داخل برای سونو دکتر: دوقلو هستن من : منو می گید یه لحظه از خودم بدم اومد که چرا خدا رو دست کم گرفتم فکر و ذکرم این بود که قلبش می زنه یا نه ،سالمه یا نه الان دکترمی گه دوجنین زنده و باضربان قلب منظم شکه شده بودم ،هنگ کرده بودم و  اون لحظه فقط و فقط داشتم بزرگی خدا رو احساس می کردم حس می کردم مورد لطف خاص خدا قرار گرفتم تو خوابم نمی دیدم یه روز دوقلو داشته باشم و خودم رو لایق یه همچین لطف بزرگی نمی دیدیم  هق هق گریه می کردم که دیگه دکتر نت...
7 تير 1393